close
چت روم

داستان های وبلاگی

lιlı سایت تفریحی و سرگرمی خنده فان ιlιl

ads ads



داستان

باران بشدت می بارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند

ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد

از شانس خوبش ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد

و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه

بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد

کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد .

پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که :

بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است

اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید

ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم.....این طور نیست؟

- چهل روبل

- نه من یادداشت کرده‌ام.....من همیشه به پرستار بچه‌هایم سی روبل می‌دهم

حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید

- دو ماه و پنج روز دقیقا.

- دو ماه. من یادداشت کرده‌ام، که می‌شود شصت روبل

البته باید نه تا یکشنبه از آن کسر کرد

همان‌طور که می‌دانید یکشنبه‌ها مواظب "کولیا" نبوده‌اید و برای قدم زدن بیرون می‌رفتید

به اضافه سه روز تعطیلی...

"یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود

و داشت با چین‌های لباسش‌ بازی می‌کرد ولی صدایش در نمی‌آمد

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند

به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده

به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند

به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد

در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد

آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند

نفر اول گفت : ....

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

 

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه

منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه دنیای ما

یک روز به خاطر ازدواج با لیلا سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم

لیلا و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند

آنها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن

پدر لیلا خونشون رو فروخت تا بدهی هاش رو بده ، بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون

بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد

منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود .

هفت سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﻜﺮﺩ

ﺳﺮﺑﺎﺯ که ﺑﻮﺩﻡ یه ﺭﻭﺯ ﺳﺮ ﭘﺴﺖ

ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻫﺎیی که ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻫﻢ به ﺭﺩﯾﻒ ﻣﯿﺮﻓﺘﻦ ﻧﻈﺮﻡ ﺭﻭ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩﻥ !

ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﺮﮐﺪﻣﺸﻮﻥ یه ﺗﺨﻤﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﯿﺒﺮﻥ

ﻣﻨﻢ که ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺗﺨﻤﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

ک یارو داشته از سر کار برمیگشته خونه

یهو میبینه یک جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنند ،

منتها یه جور عجیب غریبی

اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن

بعد یک مَرد با سگش راه میره ،

بعد ازاون هم یک صف 500 متری از ملت دارن دنبالشون میکن .

یارو میره پیش جناب سگ دار ، میگه :

تسلیت عرض میکنم قربان ، خیلی شرمندم . میشه بگید جریان چیه ؟

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود

و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت

و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست

گنجشک گفت: “لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام

.

.

بقیه داستــان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت

صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: ماشین من خراب شده

آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد

شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند

شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید

صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود

صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستانکفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند

پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟

پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود

اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزدیک حس میکنم

بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

سالها پیش در یکی از مدارس پسربچه ای به نام فری

همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر میشد

هیچکدام از معلمان او رادوست نداشتند

روزی خانم احمدی مدیر مدرسه مادرش را به مدرسه خواند

و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد

اما مادر بجای اصلاح فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند

بیست سال بعد خانم احمدی بعلت ناراحتی قلبی دربیمارستان بستری شد

و تحت عمل جراحی قرار گرفت...عمل خوب بود

هنگام به هوش آمدن

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ


اللهم صل علی محمد و آل محمد

ترجمه و توسعه قالب توسط امیرحسین انجام شده است

All right Reserved by KhandeFUN.ir 2013