close
چت روم

داستان طنز

lιlı سایت تفریحی و سرگرمی خنده فان ιlιl

ads ads



داستان

ﺩﺧﺘﺮک ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : پدر !

ﺍگه ﯾک ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ یک ﮐﺎﺭ ﺑﺪﯼ کنه، ﻣﻦ ﭼﯽﮐﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮑﻨﻢ؟

ﭘﺪﺭ با خنده ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ

این کار رو ترک کن !

دخترک باز ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﮔﻪ ﺭﻭﻡ ﻧﺸﻪ چیکار کنم ؟

پدر با مهربانی ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺧﺐ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨﻮﯾﺲ ﺑﺬﺍﺭ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﺶ تا بخونه!

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

یه روز یه آقایی با بچه ش ميرن سينما

ميبينن جلوشون يه كچل نشسته!

آقاهه به بچه اش ميگه : اگه زدى پسه كله اين كچله يه ساندويچ بهت ميدم

بچهه ميزنه توسر کچله!!

کچله برميگرده ميگه: چرا مىزنى؟

ميگه : به به عباس کچل خوبي؟

کچله ميگه عباس کچل کيه!

پسره ميگه : آخ ببخشيد فك كردم دوستم عباس كچله!

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

تو شمال شهر منطقه ای در آمریکا ،یه قنادی باز شد

فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن

یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن

یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت

یه سنت پیدا کرد و گذاشت رو میز

گفت اینو شیرینی بهم بده !!!!

مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم کرد

و با خوشحالی و لبخند ازش حال پرسید و گفت

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

هوا سرد بود ، سوزناك و بيرحم

اما صورت محسن خيس عرق....عرق ترس عرق شرم

در ماشين رو باز کرد و پياده شد

پير مرد افتاده بود روي آسفالت کف جاده

محسن هنوز باورش نشده بود

که با صدوده کيلومتر سرعت زده به يه پيرمرد...

خيلي دستپاچه بود

قطره هاي باران هم خيسي صورت ناشي از عرقش رو دو چندان کرده بود

سراسيمه پيرمرد نيمه جان رو گذاشت تو ماشين و با نهايت اضطراب راه افتاد

- خدايا چرا اينطور شد؟چرا اينجوری شد؟چرا الان؟چرا تو اين موقعيت؟حالا که ميخوام برم... .

توي راه بيمارستان ، دو سه بار نزديک بود تصادف کنه....رسيد بيمارستان

پيرمرد نيمه جون رو برد بخش اورژانس . پيرمرد رو بردن سي سي يو

محسن با اون وضعيت روحيش تونست از موقعيتي که پيش اومد استفاده کنه

و از دست انتظامات بيمارستان فرار کنه

در حال فرار مدام با خودش ميگفت:نامرد کجا در ميري؟

زدي ، پاش واسا...تو مگه مرد نيستي؟

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ


اللهم صل علی محمد و آل محمد

ترجمه و توسعه قالب توسط امیرحسین انجام شده است

All right Reserved by KhandeFUN.ir 2013