close
چت روم

داستان های کوتاه - 4

lιlı سایت تفریحی و سرگرمی خنده فان ιlιl

ads ads



داستان

ﺑﭽﻪ ﺍﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﻪ

ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﺖ ﮐﯿﻒ ﺑﺨﺮﻡ؟ ﻣﯿﮕﻪ ﻧﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ...

ﺗﺎﭘﻨﺠﻢ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﻣﻌﺪﻟﺶ ﺑﯿﺴﺖ ﻣﯿﺸﺪﻩ

ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﺶ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺧﻮﺏ ﺑﺨﺮﻩ

ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﭖ ﺗﻨﯿﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ

ﺑﺎﺑﺎﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ.....

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

جانی ساعت 2 از محل کارش بیرون آمد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود

تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.

چند رستوران گرانقیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود :

ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار

جانی معطل نکرد و داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست

گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه و دو نوع دسر آورد

و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت:” ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”

گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت:” خودشان می فهمند که من نخوردم!”

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت

تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند

لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست

بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد

در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند

او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند

به فکرش رسید

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند

چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد

و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید

نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».

پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل

نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در

گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى از سرما مچاله شده بودند.

هردو لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى‌لرزيدند

پسرک پرسيد: «ببخشين خانم! کاغذ باطله دارين» کاغذ باطله نداشتم

وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمکي کنم

مى‌خواستم يک جورى از سر خودم بازشان کنم

که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپايى‌هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود

گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيرکاکائوى گرم براتون درست کنم

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهاي شان را گرم کنند

بعد يک فنجان شيرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آن ها دادم و مشغول کار خودم شدم

زير چشمى ديدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه کرد

 بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين؟ »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه نه

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

به بد اخلاقی مشهور بود خصوصا با خانواده اش …

 زندگی اش سرد و بی روح بود

 هم خودش لذتی از زندگی نمی برد هم دیگران را با اخلاق تندش عذاب میداد !

 یادم نیست ورشکست شده بود یا به چه دلیل دیگه ای که تصمیم گرفت خودکشی کنه

 رفت و مرگ موش خرید …

 توی راه به خودش گفت هیچکس از مردن تو ناراحت نمیشه

 حتی بچه های کوچکت هیچ خاطره ی خوبی از تو ندارند

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!
اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.اون شب ها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!
ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!
به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!
ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!
من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند

یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند

اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد! آخر سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید!

و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز

خودش هم برای اولین بار روی صندلی جای گرفت

استاد ۵۰ ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت

گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بیاندازید، بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم

من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن و دیگه کارای خونه رو نکنن

تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن

زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی ، نه اتو و نه . . .

خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .

خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !

روز بعد خبری نشد روز بعدش هم همینطور

روز سوم اوضاع عوض شد شوهرم صبحانه را درست کرده بود و آورد تو رختخواب من هم هنوز خواب بودم

وقتی بیدار شدم رفته بود

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد.

 ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود

و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.

 مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد.

 او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.

 بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم.

سپس یک جعبه به دست او داد.

پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت.

با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟

کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ


اللهم صل علی محمد و آل محمد

ترجمه و توسعه قالب توسط امیرحسین انجام شده است

All right Reserved by KhandeFUN.ir 2013