close
چت روم

داستان های کوتاه - 3

lιlı سایت تفریحی و سرگرمی خنده فان ιlιl

ads ads



داستان

مارکوپولو در سفرنامه اش مینویسد:

در راه چین به سرزمینی رسیدم

که مردمانش هم از دزد میترسیدن

هم از پلیس ...

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود

و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.

دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند

هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .

هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :

پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست

او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.

سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




 

داستان

بعد از این که مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم

که هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد

بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد

وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است که من می خواهم

گفت:راستش توی تاکسی دیدمش.....از قیافه اش خوشم آمد

دیدم همانی است که تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم

دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت با یکی از همسایه ها حرف می زد

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد

تا جایی که چند بار تصـمیم گرفت بی خیــال درس و مـدرک شود و به محـل زندگیش بازگردد

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود

تبرش افتاد تو رودخونه......وقتی در حال گریه کردن بود

یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"

هیزم شکن جواب داد: "نه"

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟

دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید

سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند

کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند

ساعت از وقتِ قرار گذشت نیامد....نگران، کلافه، عصبی‌ شدم

شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد

طاقتم طاق شد و از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها

گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم

گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد

بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم

نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

یک روز یک کشیش مسیحی، راهب بودایی، و ملای مسلمان

تصمیم میگیرند تا ببینندکدوم توی کارش بهتره...

به همین منظور، تصمیم میگیرند که هر کدوم به یک جنگل برند

یک "خرس" پیدا کنند و سعی کنند اون "خرس" رو به دین خودشون دعوت کنند

بعد از مدتی، دور هم جمع میشند و از تجربه شون صحبت میکند

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت

گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه

من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا

این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا

اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه

پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟

گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

ﭼﻦ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻢ ﮎ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﻩ یه ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭﺍﺳﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ ...!

ﯼه ﭘﺴﺮﻩ که ﺩﯾﺎﺑﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﻣﺎﻫﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻪ ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﮎ ﺍﻧﺴﻠﯿﻦ ﺑﺰﻧﻪ!

ﺍﯾﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻈﻠﻮﻣﻪ ﺗﺤﻮﯾﻠﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ....!

ﭘﺴﺮﻩ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﻣﯿﺸﻪ

ﺧﻼﺻﻪ ﯼ ﻣﺪﺕ ﺩست ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﻧﻤﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯽ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ ...!

ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻤﻢ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺭﻡ ...!

.

.

بقیه داستان در ادامه مطلب

ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﻄﻠﺐ




داستان

دوتا مردشور بودن هر جنازه‌ای میاوردن شکمشو وا‌ میکردن غذا هاشو میخوردن

یه روز شکم یکیو باز می‌کنن توش ماکارونی‌ بود

مرده شوره به رفیقش میگه من نمیخوام تو بخور

رفیقش میگه چرا توکه ماکارونی‌ خیلی‌ دوس داشتی!!؟

میگه نمیخوام دیگه، رفیقشم همشو میخوره

بعد که تموم می‌شه میگه میدونی چرا نخوردم ؟

رفیقش میگه چرا؟ میگه چون توش مو بود

اونم حالش به هم میخوره همه‌ رو بالا میاره

بعد اون یکی‌ شروع می‌کنه به خوردن

رفیقش میگه نخور کثافت مگه نمی‌‌گی توش مو بود چندش

رفیقش میگه : دروغ گفتم ! خواستم ماکارونی گرم بشه بعد بخورم !


اللهم صل علی محمد و آل محمد

ترجمه و توسعه قالب توسط امیرحسین انجام شده است

All right Reserved by KhandeFUN.ir 2013